هر که میخواهد بماند با حسین(ع) برود!!!

شهید محمد مهدوی

شرمندگی!!
نویسنده : مست مجنون - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
 

سلام.دلم گرفته یه عالمه وقته میخوام از خاطرات شهید مهدوی بگم اما نمیدونم چی باید بگم از کجاش بگم با خودم گفته بودم از خاطرات و برخورد های خودم با مادر صبور و بزرگوارشون یه مجموعه درست کنم که کامل از تولد تا شهادتشون توش باشه با عکس و دست نوشته هاشون اما دست و دلم میلرزه نمیدونم با چه رویی باید شروع کنم.چطور عکس اون لباسای خونینشونو بزنم چطور از اعتکافها و مناجاتهاشون بگم چطور از زیارتها و درد دلهاشون با امام رضای مهربون و شاهچراغ بزرگوار بگم وای خدای من مغزم داره سوت میکشهگریهکلافهیکی به من کمک کنه.

مادرشون میگفتن هفته آخر بود زنگ زدن به یکی از دوستاشون و گفتن من دارم میرم لباس شهادت بگیرم تو نمی آی اوشونم گفت میام وقتی از خرید برگشت دیدم یه لباس خیلی متفاوت با لباسای همیشگیش خریده گفتم محمد میخوای از این به بعد از این لباسا بپوش؟؟ همه ی لباساشو گذاشت کنار گفت مامان اینا رو بده به کسایی که لازم دارن گفتمش مامان پس خودت چی می پوشی گفت همین لباسایی که خریدم کافیه.

این شلوار شهادتشونه

 

اینم کفش شهادتشون

دیگه واقعا دست و دلم نمیره ایشاالله بقیه رو هم تو یه فرصت دیگه میزارم . خیلی محتاج دعاتونم. یا علی.